در جستجوی راز بقا: مسئله رستاخيز فرهنگی خراسان: احسان یارشاطر
در جستجوی راز بقا: مسئله
رستاخيز فرهنگی خراسان

امّا شايد اروپاست که بارزترين دلائل درستي اين نظريه -نظريه اعتبار سنّّي فرهنگ ها- را به دست مي دهد. حتّي در مروري گذرا مي توان ديد که تواناترين عناصرتمدّن غرب -که تمدّن چيره دوران ماست- جوانترين عناصر اين تمدّن اند، يعني آن گروه از مردم اروپا که ديرتر از ساکنان ديگر اين قارّه درعرصه اين تمدّن فعّال شدند. مردم اروپا در دوران هاي جديدتر به ترتيب سنّ فرهنگيشان يعني فعّال شدنشان درصحنه تمدّن عبارت اند از سِلت ها، ايتاليک ها و ژرمن ها که کمابيش با طبقه بندي ديگري از مردم اروپا، يعني تقسيم آنها به آلپي، مديترانه اي و شمالي (نورديک) برابر مي افتد. مردم بيشتر نواحي اروپا آميزه اي از لايه هاي مختلف اند، اما ترکيب آنها يکسان نيست. از اينرو رفتاري متفاوت دارند و در نيروي باطني و آفرينندگي و واکنش هاي اجتماعي يکسان نيستند. چون درست دقّت کنيم مي بينيم که اين تفاوت رفتار -مثلاً تفاوت رفتار ميان مردم پرتغال و دانمارک- بيشتر بسته به اين است که هر يک تا چه حدّ از لايه هاي کهن تر و لايه هاي جوانتر در بر داشته باشد. هرچه نسبت لايه هاي جوان به لايه هاي کهن بيشتر باشد مردم آن جامعه کوشاتر و سازنده ترند. براي نمونه، مي توان مردم سيسيل و جنوب ايتاليا را با ساکنان نواحي شمالي اين کشور، که بيشتر در معرض هجوم قبائل جوان تر يعني قبايل ژرمني بوده اند و بيشتر امور صنعتي و اقتصادي ايتاليا را در دست دارند مقايسه کرد. تفاوت مشابهي بين ايرلند، که بخش بزرگي از جمعيتش از تبار مردم سِلت اند، وانگلستان که در آن عنصر شمالي(نورديک) بر عنصر سِلتي و رومي مي چربد، محسوس است. در مقايسه ميان اطريش و آلمان، يا ميان پرتغال و کاتالونيا درشمال اسپانيا نيز که عده بيشتري از قبايل تازه نفس ژرمني درآن سکني گرفتند باز چنين تفاوتي به چشم مي خورد. حتّي تفاوت ميان مردم باواريا درجنوب آلمان، که لايه سِلتي درآن مثل اطريش قوي است، با ناحيه صنعتي راين در شمال آلمان را مي توان براين اساس توضيح داد. در اروپا باز متوجه مي شويم که مذهب غالب جوامعي که ميانگين سنّيشان بيشتر است، يعني کم و بيش اروپاي جنوبي و ايرلند، مذهب کاتوليک است که وليّ و مرجع معصوم و بري از خطائي چون پاپ دارد؛ تصميم خير و شر و روا و ناروا با اوست و با توکّل بر او و تکيه بر دستگاه کليسا مؤمنان از خارخار انديشه و لزوم اخذ تصميم هاي فردي فارغ اند و به شکوه بارگاه کليسا دلخوش. برعکس، درشمال اروپا مذهب غالب يکي از مذاهب پروتستان است که مرجع تقليد و اتّکائي ندارد و مؤمنان آن عموماً به واسطه ميان خلق و خدا کمتر باور دارند و به ظواهر و زرق و برق کليسا چندان پايبند نيستند و مصرّند که آئين ها وادعيه مذهبي به زبان رايج آنها باشد تامعني آنرا دريابند؛ به قدّيس هاي کمتري معتقدند و کشيش ها را در طلب اعتراف و بخشودن گناه و تخصيص قسمتي از اختيارات خداوند به خود مجاز نمي دانند. با اندک دقّتي باز متوجه مي شويم که جامعه هاي جنوبي اروپا و ايرلند بيشتر اهل شعر و موسيقي و دلداده سرخوشي و اهل احساس اند و در ابراز غم و شادي کمتر خود داري نشان مي دهند و آئين هاي سوگواري و عروسي و جشن ها و عزاداري هاي مذهبي ميان آنان رواجي بسزا دارد. طبعاً مي توان به تفاوت هاي ديگري نيز از قبيل تفاوت در مراعات مصالح جامعه در برابر مصالح فردي و يا دقّت و وقت شناسي و تشکيل نهاد هاي مدني و شيوه تربيت فرزندان و رفتار با مجرمين اشاره کرد. در حقيقت مي بينيم که هرچه مردم اين جوامع کهن تر باشند در شيوه زندگي و رفتار بيشتر شبيه مردم خاورميانه و مردم امريکاي مرکزي و جنوبي اند. در جزيره کِرِت که لايه اي از مردم بسيار کهن دارد برخي ازين خصوصيات پُر رنگ تر از نقاط ديگر اروپاست. مقايسه ميان ايرلند شمالي و جنوبي نيز آموزنده است. همان گونه که درمورد افراد آدمي مشاهده مي شود، فرسودگي و رکود و سپس انحطاط تدريجي سلسله ها، دولت ها، ملّت ها و فرهنگ ها را بايد تابعي از طول عمر آن ها دانست.20 بنابراين جاي شگفتي نيست اگر جامعه ايراني پس از اقلاً هزار و پانصد سال کوشش سياسي و تلاش فرهنگي، که پس از آمدن اقوام آريائي به ايران و غلبه آنها بر مردمان کهن تر اين سرزمين آغاز شد، فرسوده شده باشد و تاب و توان مقاومت در برابر موج خيزنده تازيان نومسلمان را درخود نيافته باشد. درين هزار و پانصد سال ايرانيان به تشکيل اقلاً پنج سلسله مقتدر، يعني سلسله هاي مادي و هخامنشي و اشکاني و ساساني و کوشاني و چند سلسله کوچکتر مثل سلسله پارسي(350ق.م. تا 334ميلادي) و خاندان هاي سکائي در مشرق و شمال هند کامياب شدند، و مهم تر آنکه کيش جامعي مشتمل براصول اخلاقي و آئين هاي عبادي در جامه کيش زردشتي به جهان آوردند که قرن ها ستون استوار حيات معنوي و پايه قوانين قضائي و اصول تربيتي و ضابطه روابط اجتماعي ايرانيان بود. اين کوشش مستمر در اداره کشوري پهناور و دفاع از مرزهاي آن و نبرد با اقوام مهاجم و مجاهدت در حفظ متصرّفات ومبارزه با مدّعيان داخلي و بدعت هاي مذهبي و منع گرايش به کيش هاي بيگانه طبعاً مستلزم صرف نيروئي دروني است که در طول زمان به کندي و ناتواني مي گرايد. اصل دوّم: فرسودگي هاي موقّت حال پرسش اينست که آيا سستي و ضعفي که در سده هفتم ميلادي موجب سقوط دولت ساساني و زوال قدرت کيش زردشتي شد فتوري گذرا و علاج پذير بود، مثل شکست ايرانيان از اسکندر و فروپاشيدن دولت هخامنشي، و يا ناتواني و ماندگي پايداري چون سقوط بابل و مصر در روياروئي با سپاهيان ايران و پريشيدگي جوامع اينکا و مايا به دست مهاجمان اسپانيولي؟ پاسخ اين پرسش را بايد در پي آمد مصاف با اعراب جستجو کرد. همانگونه که اشاره شد فروماندگي جامعه ايراني پس از تهاجم تازيان دير نپائيد و هنگامي که دهشت و آشفتگي نخستيني که از شکست حاصل شده بود از ميان رفت ايران چون سمندر از درون خاکستر شکست سر برآورد و در جهان نوپاي اسلامي هويّتي تازه براي خويش رقم زد. رستاخيز فرهنگي و سياسي ايران، چنانکه گذشت براي جهان اسلام پي آمدهايي اساسي در برداشت زيرا سنگ بناي دوّمين دوران شکوفائي تمدّن اسلامي، يعني "دوران ايراني" اين تمدّن را فراهم آورد و عالم اسلام را در پايان "دوران عربي" آن نيروئي و حياتي تازه بخشيد و از خطر ادامه رکود و فتور فرهنگي رهانيد. آنچه در باره برخاستن و قدعلم کردن مجدّد ايران پس از شکست از يونانيان و تازيان گفته شد و درمورد شکست از مغولان نيز مصداق دارد اصل دوّمي از نظريه بقا و زوال فرهنگ ها را روشن مي سازد، و آن اينکه هر فروپاشي و شکستي دليل ضعف کلّي و نهائي و نشان به پايان رسيدن نيروي پويندگي جامعه نيست. بلکه در زندگي هر ملّتي گاه شکست هائي روي مي دهد که نتيجه خستگي و فتور دولتي يا سلسله اي يا نحوه اي از حکومت يا حيات ديني است، ولي گذرنده است و پايدار نيست، بلکه جامعه پس از مدّتي، مانند رهنوردي که از طول راه و دشواري آن فرسوده شده و به زمين مي نشيند و نفس مي گيرد و پس از مدتي استراحت و خستگي از تن بدرکردن به پا ميخيزد و چون هنوز نيروي جواني در او باقي است باز به راه مي افتد، به مسير خود ادامه مي دهد (هرچند با اثري از فرسودگي پيشين). اين گونه توالي فروپاشي وباز پيوستگي، يعني برخاستن دولتي يا سلسله اي يا آئيني و رونق کار آن و آبادي قلمروش، و سپس رواج تن پروري و فساد و غفلت از حال مردم، و آنگاه طغيان داخلي و يا حمله اقوام مجاور که موقع را براي هجوم و غلبه و تشکيل دولتي تازه مناسب مي يابند، در زندگي طولاني بيشتر جامعه ها ديده مي شود. مثلاً در هند، پس از استيلاي هخامنشيان برشمال غربي اين سرزمين و سپس غلبه اسکندر برآن، چاندرا گوپتا بنيان گذار سلسله مائوريا Maurya (172-225 ق. م.)، دوره بسيار درخشاني را در تاريخ هند آغاز کرد که در پادشاهي نواده اش آشوکا به اوج رسيد. پس از سقوط اين خاندان، هند نزديک دو قرن دست خوش هجوم اقوام آسياي مرکزي مثل سکاها و اشکاني ها و کوشاني ها ومغلوب آنان بود تا آنکه خاندان گوتيا (325-550 م.)، که شاهان آن معاصر ساسانيان بودند، برخاست و دوره شکوفا و درخشان ديگري در ايام حکومت آنان براي هند پيش آمد که به آثار مهم هنري و ادبي و فلسفي و علمي (بويژه در رياضيات و نجوم) ممتاز است و عصر زرين تمدّن هند بشمار مي رود، و باز پس از آنکه خاندان گوتيا دچار سستي شد و هون ها بر قسمت عمده شمال هند مستولي شدند، اين جامعه توانست در نيمه اول قرن هفتم دوره اي از رونق فرهنگي را تجديد نمايد. از اين همه برمي آيد که همه شکست ها نهائي نيستند و فراز و نشيب تاريخ را با تحليل رفتن تدريجي نيروي اجتماعي و فرهنگي نبايد اشتباه کرد. تاريخ ايران نمونه هاي روشني از اين اُفت وخيزها به دست مي دهد. از بارزترين آنها فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي به دست اسکندر مقدوني است که 150 سال حکومت سلوکيان را در پي داشت. امّا با برخاستن اشکانيان تازه نفس در سده سوّم پيش ازميلاد وگسترش فرمانروائي آنان به سوي غرب، تا حدود فرات و سوريه، حکومت بيگانه از ايران رخت بربست و دولتي مقتدر در ايران پا گرفت که با سرسختي و جنگ آزمائي خود توسعه دولت تواناي روم را در خاور عملاً محدود و متوقّف ساخت. اين دولت نيز پس ازچند قرن دچار سستي شد و چند بار از روميان شکست خورد و آشفتگي درکشور پديد آمد و نارضائي بالا گرفت و ناتواني در ارکان حکومت افتاد و خانخاني رواج يافت. امّا اگر اشکانيان از نفس افتاده بودند ايرانيان هنوز نيرو داشتند. اردشير بابکان در اوايل سده سوّم ميلادي از فارس بپاخاست و آخرين شاهنشاه اشکاني را در 224م. برانداخت و به پنجه قدرت و تدبير همه ايران را مسخّر و متّحد ساخت و دوباره سلسله اي نيرومند پي افکند و مدّعي ميراث پدران خود از روميان شد و فرزندش شاپور اول روميان را شکست داد و بين النهرين و قسمتي از سوريه را از آنان باز گرفت. پس از چهار قرن، حکومت ساساني نيز به سراشيب ضعف و انحطاط افتاد و تجمّل پرستي و تن آساني و مال اندوزي و رعيّت آزاري بالا گرفت و کشور آشفته و مهيّاي شکست شد و شاهنشاهي ساساني که از درون کاسته بود به دست معدودي از تازيان تهيدست و پيکارجو که همّتشان از نيروي کيشي نوخاسته و اميد غنائمي ناشنيده الهام گرفته بود فرو ريخت و کشور باري ديگر خواري شکست وکوتاه دستي را آزمون کرد. امّا اين شکست عميق نيز، به خلاف آنچه در برخي کشورهاي ديگر روي داد، حکايت از پايان نيروي دروني ايرانيان نمي کرد. جنبش تازه اي از خراسان آغاز شد و دوران پرفروغي از فرهنگ و ادب و هنر پيش آورد. اين نيرو تا قرن هفدهم و زمان شاه عباس به صورت هاي مختلف و با وجود بحران هاي سخت، بخصوص بحران هائي که در نتيجه هجوم مغولان و تاتارهاي تيموري روي داد، جلوه گر بود. ازوفات شاه عباس به بعد است که ضعف واقعي ايران، نخست با حکومت آخرين شاهان صفوي و شکست از افغانان، سپس در حکومت قاجاريان و شکست از روسيه و انگليس و مداخلات اينان در امور داخلي ايران و ناتواني ايران در رفع اين مداخلات و از همه مهمتر سپر انداختن ايران در برابر علم و صنعت غرب و تقليد و اقتباس ظواهر آن آشکار مي شود.
مختصر آنکه تمدّن و فرهنگ ايراني ديرتر از تمدّن و فرهنگ بين النهرين و مصر و آناطولي و فينقيه و فلسطين باستان در صحنه تاريخ ظاهر شد و ايرانيان ديرتر از مردم آن جامعه ها تلاش تاريخي خود را آغاز کردند و به همان ترتيب تمدّن آنان نيز ديرتر زيست و هنگامي که آنان، غير از آناطولي که هويّت ترکي يافت، همه هويّت تازي پذيرفتند، ايران که نيرويش پايان نيافته بود هويّت و زبان خود را به پيشوائي خراسانيان نگاه داشت و منشاء فرهنگي زاينده و فروزان شد. اصل سوّم: اثر پيوند نو بر ساق کهن حال با بينشي که از مطالعه جامعه هاي ديگر بدست مي آيد مي توانيم به مسئله خراسان بازگرديم و سبب پيشوائي آنرا جويا بشويم. دراينجا اصل سوّم نظريه اي که دراين گفتار مطرح شده کارساز مي شود و آن اينکه وارد شدن خون تازه در بدن جامعه اي کهن آنرا نيرو مي بخشد و موجب تحرّک و پويندگي تازه اي در آن مي شود. به عبارت ديگر پيوند قوم تازه نفس تر و جوانتري با قوم کهن تري مي تواند از لحاظ فرهنگي اثري مثبت و سازنده داشته باشد و قومي را که نيرويش نقصان گرفته تقويت نمايد. اين معني را در تاريخ اروپا و آمريکاي لاتين به روشني مي توان ديد. هجوم اقوام جوانتر ژرمني به ولايات رم و سکونت جستن درآنها خوني تازه در جامعه هاي آنها وارد کرد و با وجود ويرانگري هاي نخستين مآلاً موجب نيروئي تازه درآنها شد که در کشورهائي مثل ايتاليا و فرانسه و انگليس و اسپانيا در طي رنسانس فرصت بروز يافت. مي توان تصوّرکرد که اگر سرزمين گُلِ سِلت نشين (فرانسه بعدي) نخست مورد هجوم روميان و سپس اقوام ژرمني فرانک و ويزيگُت و بورگندي قرار نگرفته و از آنها کسب نيرو نکرده بود، امروز جامعه اي فرسوده و بي رمق در آن مي زيست؛ و يا اگر اسپانيا، هرچند به اکراه، ميزبان واندال هاي ژرمني و سپس پذيراي اقوام عرب و بربر که در 711م. از جبل طارق گذشتند و جنوب اسپانيا را متصرف گرديدند نشده بود امروزاثري از نيروي زاينده درساکنان آن ديده نمي شد. امروز که به جامعه هاي اروپائي مي نگريم مي بينيم که هرکدام که بيشتر در معرض هجوم اقوام شمالي (نورديک) قرار داشته و بيشتر با آنها اختلاط يافته اند به همان نسبت از پويندگي و سازندگي بيشتري برخوردارند و هرکدام کمتر به اين آميزش دست يافته اند عوارض کهولت و فرسودگي در زندگيشان نمايان تر و سهمشان در بالندگي تمدّن غرب کمتر بوده است. درآمريکاي لاتين نيز آنچه از تحرّک و پويايي درکشورهايي چون آرژانتين، شيلي و برزيل به چشم مي خورد بيشتر از آن که دستاورد ساکنان بومي آنها باشد ارمغان جمعيت نسبتاً جوان تر اروپايي (به ويژه اسپانيولي) است که به اين کشورها کوچ کرده اند. حال اگر به پرسش نخستين باز گرديم و درصدد توضيح تفاوت ميان خراسان و ايران غربي برآئيم، بايد به ياد آوريم که آذربايجان و ايران غربي و مرکزي جزئي از سرزمين مادها بودند و مادها پيش از ديگر اقوام ايراني به اقتدار سياسي و تشخّص فرهنگي دست يافتند و به عرصه تاريخ گام نهادند و دوران درازي توان خود را صرف مقابله و کشمکش با آشور و ديگر همسايگان خود کردند و درنتيجه زودتر از ديگر اقوامي که در ساير نقاط فلات ايران اقامت گزيده بودند فرسوده شدند. اگر مردم اين نواحي در نهضت ادبي و سياسي ايران کمتر شرکت چشمگيري داشتند و اگر زبان مردم شمال غربي ايران به تدريج جاي به زبان ترکي سپرد بايد گفت اين نتيجه قدمت کوشش هاي سازنده آنان بودکه زودتر نيز آنها را نيازمند استراحت و سهل گيري نمود. امّا جنوب ايران نيز، که زادگاه دو سلسله بزرگ هخامنشي و ساساني بود و قرن ها کانون کوشش هاي سازنده به شمار مي رفت، هنگامي که سپاهيان اسلام به ايران سرازير شدند چندان توش و تواني براي مقاومت و خلاقيّت نداشت. از سوي ديگر خراسان نقش رهبري سياسي و مسئوليت تأسيس دولت و دفاع از مرزهاي ايران را تا سده سوّم پيش از ميلاد، يعني تا هنگامي که قبيله اي از ايرانيان،21 به نام داهه،22 که درنواحي مرزي شمال شرق شهرياري ايران23 مي زيستند وارد صحنه شدند و حکومت اشکانيان را تأسيس کردند، بردوش نگرفته بود. امّا تأخير نسبي ورود اشکانيان به صحنه فعّاليت تاريخي و جواني نسبي آنان را نمي توان تنها عامل پويايي خراسان در سده هاي نخستين اسلامي شمرد. عامل مهمتر را بايد در اصل سوّم نظريه اي که در اينجا مطرح شده، يعني پيوند عناصر تازه نفس با اقوام کهن تر جستجو کرد، چه خراسان پيوسته در معرض هجوم اقوام صحراگرد قرار داشت و امواج متوالي مهاجمان که از آسياي مرکزي و ديگر نقاط به طرف خراسان سرازيرمي شدند و درآن سکني مي گرفتند وسپس درآن مستحيل مي شدند هربار مردم خراسان را نيرو و توان تازه مي بخشيدند. از آن جمله، نخست يونانيان و مقدونيان بودند که، در پي پيروزي اسکندر، در شمال شرقي ايران اسکندريه هاي چند بنا نهادند و چندي پس از آن نيز پادشاهي يوناني-ايراني باختر را برپا کردند، سپس اقوام گوناگوني چون سکائي ها، تخاري ها، هون ها، هياطله، کيدرها، ترک ها، و سرانجام تازي ها24 که پس از پيروزي اسلام شماري انبوه از آنان در خراسان اقامت گزيدند به اين خطّه روي آوردند وخوني تازه در رگ هاي آن وارد نمودند.25 به اين ترتيب خراسان مکرّر به منبعي سرشار از نيروي انساني، که تا اين حد در دسترس ساکنان ديگر بخش هاي فلات ايران نبود، دست مي يافت و از آن نيرو مي گرفت و جان تازه اي که از اين رهگذر به کالبد خراسانيان مي دميد سرچشمه نيروي فزاينده اين خطّه مي شد و به جذب وحلّ عناصر تازه توانا مي گرديد. پس جاي شگفتي نيست اگر خراسان رهبري انقلاب عبّاسي را برعهده گرفت و جايگاه نخستين سلسله هاي ايراني پس از فتح اعراب و مهد تجديد حيات ادبي و هنري و علمي ايران در سده هاي نهم و دهم و اوائل سده يازدهم ميلادي شد. نظريه زادن و باليدن و فرسودن تمدّن ها و جامعه ها هرچند تازه نيست، نتايجي که از آن حاصل مي شود، بخصوص در نقد احوال مللي که روزگار برنائي آنان سپري شده، کمتر مورد توجه قرار گرفته، و در توضيح وجوه تاريخ ايران در سده هاي اخير به کار نرفته است. در اينجا البته فرصت پرداختن به همه پرسش هائي که طرح اين نظريه بر مي انگيزد نيست. با اين همه بجاست که اقلاً به يک پرسش عمده پاسخ داده شود. يکي درمورد قوم اوستائي است و آن اينکه اين قوم که کيش زردشتي از ميان آنان برخاست در خراسان و به احتمال قوي در ناحيه اي از توابع مرو يا بلخ يا هرات مي زيستند. سابقه کهن آنان با جواني نسبي مردم خراسان چگونه سازگار مي تواند بود؟ درجواب بايد گفت که آئين زردشت در ميان قومي روي نمود که همه نيروي خود را در کشمکش با "بددينان" و مبارزه با مخالفان و استوار کردن کيش تازه صرف کرد. آنگاه رسالت اين آئين به اقوام ديگر ايراني منتقل شد (محتملاً مادها و شاهان اخير هخامنشي) و با قدرت سياسي آنان رواج گرفت. قوم اوستائي از تحرک افتاد، چنانکه زبان آن هم به تدريج متروک شد و حتّي به دوران ساساني نکشيد. آنچه در خراسان بعدها روي داد در حقيقت دستاورد اقوام تازه نفسي بود، بخصوص سکاها، که پس از دوره اوستائي به خراسان روي آوردند و درآن ساکن شدند ومآلاً کيش اوستائي را نيز پذيرفتند. اين که کيشي در ميان قومي ظهور کند و سپس رسالت دين به دست قومي ديگر و خارج از حيطه اصلي آن بيفتد نظائر تاريخي دارد. مثلاً اسلام در حجاز و در ميان مردمي نسبتاً بدوي (نظير قوم اوستائي؟) برخاست، اما توسعه و ترويج آن پس از اندک زماني بدست مردم عراق و سوريه و ايران افتاد و مآلاً ترک ها و تاتارهاي تازه نفس بودند که آنرا در آسيایِ صغير و قاره هندوستان و ترکستان چين و برخي نقاط ديگر پراکندند. هم چنين آئين بودائي که در هندوستان آغاز شد از ميان هندوان رخت بر بست و رسالتش آخر در چين و ژاپن وهندوچين و تبّت بود که فرصت گسترش يافت. مذهب مسيح نيز هرچند ازفلسطين برخاست در دست روميان قوام گرفت و در اروپا منتشرشد و در فلسطين جز سايه کوتاهي از آن نماند. حتي شايد بتوان اين معني را در مورد کيش يهود ساري دانست که در مصر و به تاثير مذهب مصري آغاز شد امّا درفلسطين و ميان اقوام آن پا گرفت. کيش زردشت نيزکانون قدرت و توسعه اش ظاهراً ديرزماني در زادگاه آن نپائيد و مثل اسلام که زادگاهش، حجاز، جز نيم قرني کانون اصلي اسلام نماند، در شمال غربي و مغرب و جنوب ايران بار افکند. و اين از طنزهاي شگفت تاريخ است که خراساني که، پس از اسلام، پرچمدار نهضت ادبي و سياسي ايران و به همّت و نيروي خود پيشواي رستاخيز فرهنگي ايران گرديد اين نيرو را به برکت هجوم اقوام خودي و بيگانه و شکست از آنان و جاي دادن آنها در دامان خود به دست آورد. چه، خراسان پيوسته بيش از ديگر نواحي ايران در معرض هجوم و حمله و اشغال مردم تازه نفس و پر توان بيگانه بوده و در هر موج تهاجمي که از آسياي ميانه برخاسته همواره در صف اوّل آتش قرار داشته است. اين مهاجمان در خراسان اقامت گزيدند، با ساکنانش درآميختند، به زندگي اش جان و نيروي تازه بخشيدند، و چنان توانايش ساختند که توانست در تاريخ جهان اسلام سهمي اساسي بردوش گيرد.* _____________________________ *اين نوشته ترجمه سخنراني دکتر احسان يارشاطر به زبان انگليسي است با عنوان:In Search of the Secret of Survival. The Case of Cultural Resurgence in Khurasan با برخي اضافات توسط مؤلّف، که در24 مارس 1997 در برنامه سخنراني هاي نوروزي استادان ممتاز ايران شناسي- که هرسال به دعوت مشترک بنياد مطالعات ايران و دانشگاه جورج واشنگتن در اين دانشگاه برگزار مي شود- ايراد شد. ------------------------------------------------------------------ پانوشت ها: 1.استثناي مذکور دوراني بود که، بيش از يک سده از 625 تا 755 ه. ق. برابر با 1337 تا 1353م. و در ماوراء النهر تا772ه. ق.، مغولان در ايران فرمانروا بودند. اما حتّي دراين دوران نيز سپاهيان مغول بيشتر ترک و ترک زبان بودند. چه، مغول ها طبق رسم معمول شان قبايلي را که در مسير خود مغلوب مي نمودند موالي خود مي ساختند و در سپاه خود مندرج مي کردند. بيشتر سپاهيان مغول در خاور ميانه ترکان آسياي مرکزي بودند که به خدمت مغولان درآمده بودند. حکومت خاندان زند ميان نادر شاه و قاجاريه کوتاهتر از آن بود که استثناي عمده اي محسوب شود. 2.درباره گسترش دامنه خراسان به ماوراء النهر و سيستان ن. ک. به: مقدّسي، احسن التقاسيم، ليدن، 1877، چاپ سوّم، 1967، ص 260. همينطور ن. ک. به: Turkistan، اثر بارتولد، طبع سوّم، لندن، 1968، ص 197، که به تسلّط خراسان بر ماوراء النهر اشاره مي کند. 3.ن . ک. به: Les nations du prophete، ص 480. 4.رساله فتح بن خاقان في مناقب الترک، طبع فان فلوتن، ليدن، 1903، ص 40. 5.ن. ک . به: The Shaping of Abbasid Rule، پرينستن، 1980، ص 117.
6. Black Banners from the East ليدن، 1983، ص 67. 7.ن. ک. به:
Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.
8. (در دست انتشار) ن. ک. به:
Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.
(در دست انتشار) 9. «انّ دولتهُم عَجَميّه خراسانيّه و دولة بني مروان عربيّه و في اجناد شاميّه» البيان والتبيين، طبع محمد هارون، بيروت، 1948، ج. 3، ص 366. 10.ن. ک. به:
C. E. Bosworth , Al-Magrizi's 'Book of Contention and Strife Concerning the Relation between the Banu Umayya and Banu Hashim،منچستر، 1980، ص 88
و مقاله التن دانيل:
"Arabs, Persians and the Advent of Abbasids Reconsidered," Jour. Amer. Orien. Soc., CXVII/3, 1977, ص 442-.48
11.درباره اين شخصيت ها وآراءشان ن. ک. به: غلام حسين صديقي،Les mouvements religieux، واحسان يارشاطر،Mazdakism درCamb. Hist. of Iran، جلد سوّم،جزء دوّم،1983، ص1001 به بعد. 12.پيرو خداش، از نخستين داعيان بنياد گراي هاشمي در خراسان. او رهبر فرقه اي به نام خالديه بود که پس ازمرگ ابراهيم امام حمايتش را ازعلويان ادامه داد و در نيشابور سر به شورش برداشت امّا در نبرد با ابومسلم شکست خورد. همين فرقه بود که در دوران خلافت منصور فاطميه نام گرفت. دراين باره ن. ک. به: اخبار الدولة العباسيّه، طبع دوري و مُطّلبي، بيروت 1973، ص403-404؛ نيز ن. ک. به:
Sharon, Encyclopaedia Iranica. 2, V, P. 2b و E. Daniel, The Political and Social History of Khurasan , Chicago, 1979, p. 747-820.
13.ن. ک. به: L. Gardet در Cambridge History of Islam، جلد دوم، ص 596 و S. Pines، همان اثر، ص 759 و Encyc. of Islam، طبع دوم، جلد چهارم، ص 71-1070 14.ن . ک. به: A Study of History، جلد پنجم، ص 515 15ن . ک. به: المقدمه، ترجمه Franz Rosenthal، پرينسين، طبع دوم، 1967، جلد اوّل، ص278 به بعد. ابن خلدون در بخش هاي گوناگون اين اثر نظريه خود را درباره ادواري بودن تاريخ و زايش و فرسايش دولت ها و سلسله ها و مراحلي که هر قدرت سياسي، از پيدايش و توسعه و باروري، تجمّل خواهي و تن آساني و سرانجام انحطاط و شکست مي پيمايد تشريح کرده است. از جمله در ترجمه فارسي محمد پروين گنابادي، طبع دوم، تهران 1352، مي توان به جلداول صفحات 317 به بعد و بخصوص صفحات 333-344 و 566-79 رجوع نمود، و در ترجمه انگليسي بخصوص به صفحات 280-99 و 344-45 و 353-55. صفحات متن عربي طبع کاترمر را رزنتال در ترجمه خود منظماً به دست مي دهد. 16.ن . ک . به: A Study of History، جلد پنجم، ص 11 به بعد. 17.ن. ک. به: Samuel P. Huntington, "The Clash of Civilizations," Foreign Affairs، شماره تابستان 1993، ص22. 18.ظهور ابن خلدون را که درقرن چهاردهم مي زيست و از نام آوران انديشه اسلامي است بايد به گفته رنولد نيکلسون استثنائي براين قاعده دانست. ن. ک. به: A Literary History of the Arabs، طبع دوم،کمبريج، 1929، ص 442-43. 19.ن. ک. به:
UNESCO History of Humanity, Vol. I: Prehistory and the Beginning of Civilization, ed. S. J. Last et al، لندن و نيويورک، 1944، ص 31-43.
20.به اعتقاد ابن خلدون نيروي سلسله ها يا خاندان هايي که به مسند قدرت مي رسند عموماً بيش از سه نسل، يا 120 سال، نمي پايد و در نسل چهارم آثار فتور درآن ها نمايان مي شود (ن. ک. به ترجمه فارسي، ص 424-26 و ترجمه انگليسي رزنتال، ص 278 و بعد و ص 345. در حقيقت اين اصل غالباً مصداق دارد، حتي درمورد سلسله هايي که عمر بيشتري داشته اند مانند سلسله هاي ايراني پيش از اسلام و خلفاي اموي و عبّاسي و امويان اسپانيا. چنين به نظر مي آيد که نيروي واقعي سلسله ها عموماً درين حدود و گاه حتي زودتر (مثلاً درمورد صفاريان و تيموريان و زنديه و افشاريه) رو به کاهش مي گذارد. پس از آن سلسله ها يا در ضعف فزاينده به حکومت ادامه مي دهند -آن گونه که درمورد عباسيّان پس از مأمون، و سلسله مائوريا پس از آشوکا يا صفويان پس از شاه عبّاس اتفاق افتاد- يا، در پي يک انقلاب درباري، نيرويي تازه اي در سلسله دميده مي شود، چنان که درمورد هخامنشيان پس از تسلط داريوش به مسند پادشاهي و در مورد امويان با تسلط مروان بن حکم پس از وفات معاويه دوّم روي داد. 21.ن. ک. به: . B. Henning, "Mitteliranische" ،ص 93، درIranistik که در جزء "زبان شناسي" Handbuch der Orientalistik، ليدن، 1958، به طبع رسيده. 22.نام اين قوم براي نخستين بار در يشت 13، بند 144 آمده است و در کتيبه معروف به Daiva از خشايار شاه در تخت جمشيد، ن. ک. به: R. Kent, Old Persian, Xph، ص 151. اين قوم در همسايگي دو قوم از سکاها، که نامشان درکتيبه بيستون داريوش آمده است، يعني Haumavarga وTigraxauda، مي زيست. ن. ک. به: Bivar, Cambridge History of Iran ص851-52. 23.ن. ک. به: W. Vogelsang, Encyclopaedia Iranica، جلد چهارم، ص 581-82. 24.درباره اين اقوام ن. ک. به: The Cambridge History of Iran، جلد سوم، جزء اوّل، ص 146-84، 156، 191 و بعد؛ و جزء دوم، ص 770، 851-52. بايد توجه داشت که نخستين هجوم قبائل ترک به نواحي شمال خاوري ايران درسده ششم ميلادي بود وهرمزد چهارم (579-90 م)، که خود از مادري ترک زاده بود (ن. ک. به: طبري، ج2، ص 990؛ وH. Schaeder, Iranica، ص 41) با آنان به نبرد پرداخت. 25. Julius Wellhausen فصلي ازکتاب خوبش Das arabische Reich und sein Sturz، برلين، 1902، ص -306 247 (ترجمه انگليسي آن: Arab Kingdom and its Fall، کلکته، 1927) را به بحث و بررسي قبائل تازي در خراسان اختصاص داده است. به تخمين او شمار افراد اين قبائل به دويست هزار بالغ مي شده است. اين رقم با رقم ربع مليون موشه شارون Black Banners)، ص 65 و بعد)، و رقم مشابهي که E. Daniel در: ("Arabe Settlements in Persia," Encyclopaedia Iranica)، جلد دوم، ص 213 ب ارائه مي کند کم و بيش برابر است.

احسان یارشاطر
به دوست خوب خراسانيم: پرسشي در جستجوي پاسخ
امّا شايد اروپاست که بارزترين دلائل درستي اين نظريه -نظريه اعتبار سنّّي فرهنگ ها- را به دست مي دهد. حتّي در مروري گذرا مي توان ديد که تواناترين عناصرتمدّن غرب -که تمدّن چيره دوران ماست- جوانترين عناصر اين تمدّن اند، يعني آن گروه از مردم اروپا که ديرتر از ساکنان ديگر اين قارّه درعرصه اين تمدّن فعّال شدند. مردم اروپا در دوران هاي جديدتر به ترتيب سنّ فرهنگيشان يعني فعّال شدنشان درصحنه تمدّن عبارت اند از سِلت ها، ايتاليک ها و ژرمن ها که کمابيش با طبقه بندي ديگري از مردم اروپا، يعني تقسيم آنها به آلپي، مديترانه اي و شمالي (نورديک) برابر مي افتد. مردم بيشتر نواحي اروپا آميزه اي از لايه هاي مختلف اند، اما ترکيب آنها يکسان نيست. از اينرو رفتاري متفاوت دارند و در نيروي باطني و آفرينندگي و واکنش هاي اجتماعي يکسان نيستند. چون درست دقّت کنيم مي بينيم که اين تفاوت رفتار -مثلاً تفاوت رفتار ميان مردم پرتغال و دانمارک- بيشتر بسته به اين است که هر يک تا چه حدّ از لايه هاي کهن تر و لايه هاي جوانتر در بر داشته باشد. هرچه نسبت لايه هاي جوان به لايه هاي کهن بيشتر باشد مردم آن جامعه کوشاتر و سازنده ترند. براي نمونه، مي توان مردم سيسيل و جنوب ايتاليا را با ساکنان نواحي شمالي اين کشور، که بيشتر در معرض هجوم قبائل جوان تر يعني قبايل ژرمني بوده اند و بيشتر امور صنعتي و اقتصادي ايتاليا را در دست دارند مقايسه کرد. تفاوت مشابهي بين ايرلند، که بخش بزرگي از جمعيتش از تبار مردم سِلت اند، وانگلستان که در آن عنصر شمالي(نورديک) بر عنصر سِلتي و رومي مي چربد، محسوس است. در مقايسه ميان اطريش و آلمان، يا ميان پرتغال و کاتالونيا درشمال اسپانيا نيز که عده بيشتري از قبايل تازه نفس ژرمني درآن سکني گرفتند باز چنين تفاوتي به چشم مي خورد. حتّي تفاوت ميان مردم باواريا درجنوب آلمان، که لايه سِلتي درآن مثل اطريش قوي است، با ناحيه صنعتي راين در شمال آلمان را مي توان براين اساس توضيح داد. در اروپا باز متوجه مي شويم که مذهب غالب جوامعي که ميانگين سنّيشان بيشتر است، يعني کم و بيش اروپاي جنوبي و ايرلند، مذهب کاتوليک است که وليّ و مرجع معصوم و بري از خطائي چون پاپ دارد؛ تصميم خير و شر و روا و ناروا با اوست و با توکّل بر او و تکيه بر دستگاه کليسا مؤمنان از خارخار انديشه و لزوم اخذ تصميم هاي فردي فارغ اند و به شکوه بارگاه کليسا دلخوش. برعکس، درشمال اروپا مذهب غالب يکي از مذاهب پروتستان است که مرجع تقليد و اتّکائي ندارد و مؤمنان آن عموماً به واسطه ميان خلق و خدا کمتر باور دارند و به ظواهر و زرق و برق کليسا چندان پايبند نيستند و مصرّند که آئين ها وادعيه مذهبي به زبان رايج آنها باشد تامعني آنرا دريابند؛ به قدّيس هاي کمتري معتقدند و کشيش ها را در طلب اعتراف و بخشودن گناه و تخصيص قسمتي از اختيارات خداوند به خود مجاز نمي دانند. با اندک دقّتي باز متوجه مي شويم که جامعه هاي جنوبي اروپا و ايرلند بيشتر اهل شعر و موسيقي و دلداده سرخوشي و اهل احساس اند و در ابراز غم و شادي کمتر خود داري نشان مي دهند و آئين هاي سوگواري و عروسي و جشن ها و عزاداري هاي مذهبي ميان آنان رواجي بسزا دارد. طبعاً مي توان به تفاوت هاي ديگري نيز از قبيل تفاوت در مراعات مصالح جامعه در برابر مصالح فردي و يا دقّت و وقت شناسي و تشکيل نهاد هاي مدني و شيوه تربيت فرزندان و رفتار با مجرمين اشاره کرد. در حقيقت مي بينيم که هرچه مردم اين جوامع کهن تر باشند در شيوه زندگي و رفتار بيشتر شبيه مردم خاورميانه و مردم امريکاي مرکزي و جنوبي اند. در جزيره کِرِت که لايه اي از مردم بسيار کهن دارد برخي ازين خصوصيات پُر رنگ تر از نقاط ديگر اروپاست. مقايسه ميان ايرلند شمالي و جنوبي نيز آموزنده است. همان گونه که درمورد افراد آدمي مشاهده مي شود، فرسودگي و رکود و سپس انحطاط تدريجي سلسله ها، دولت ها، ملّت ها و فرهنگ ها را بايد تابعي از طول عمر آن ها دانست.20 بنابراين جاي شگفتي نيست اگر جامعه ايراني پس از اقلاً هزار و پانصد سال کوشش سياسي و تلاش فرهنگي، که پس از آمدن اقوام آريائي به ايران و غلبه آنها بر مردمان کهن تر اين سرزمين آغاز شد، فرسوده شده باشد و تاب و توان مقاومت در برابر موج خيزنده تازيان نومسلمان را درخود نيافته باشد. درين هزار و پانصد سال ايرانيان به تشکيل اقلاً پنج سلسله مقتدر، يعني سلسله هاي مادي و هخامنشي و اشکاني و ساساني و کوشاني و چند سلسله کوچکتر مثل سلسله پارسي(350ق.م. تا 334ميلادي) و خاندان هاي سکائي در مشرق و شمال هند کامياب شدند، و مهم تر آنکه کيش جامعي مشتمل براصول اخلاقي و آئين هاي عبادي در جامه کيش زردشتي به جهان آوردند که قرن ها ستون استوار حيات معنوي و پايه قوانين قضائي و اصول تربيتي و ضابطه روابط اجتماعي ايرانيان بود. اين کوشش مستمر در اداره کشوري پهناور و دفاع از مرزهاي آن و نبرد با اقوام مهاجم و مجاهدت در حفظ متصرّفات ومبارزه با مدّعيان داخلي و بدعت هاي مذهبي و منع گرايش به کيش هاي بيگانه طبعاً مستلزم صرف نيروئي دروني است که در طول زمان به کندي و ناتواني مي گرايد. اصل دوّم: فرسودگي هاي موقّت حال پرسش اينست که آيا سستي و ضعفي که در سده هفتم ميلادي موجب سقوط دولت ساساني و زوال قدرت کيش زردشتي شد فتوري گذرا و علاج پذير بود، مثل شکست ايرانيان از اسکندر و فروپاشيدن دولت هخامنشي، و يا ناتواني و ماندگي پايداري چون سقوط بابل و مصر در روياروئي با سپاهيان ايران و پريشيدگي جوامع اينکا و مايا به دست مهاجمان اسپانيولي؟ پاسخ اين پرسش را بايد در پي آمد مصاف با اعراب جستجو کرد. همانگونه که اشاره شد فروماندگي جامعه ايراني پس از تهاجم تازيان دير نپائيد و هنگامي که دهشت و آشفتگي نخستيني که از شکست حاصل شده بود از ميان رفت ايران چون سمندر از درون خاکستر شکست سر برآورد و در جهان نوپاي اسلامي هويّتي تازه براي خويش رقم زد. رستاخيز فرهنگي و سياسي ايران، چنانکه گذشت براي جهان اسلام پي آمدهايي اساسي در برداشت زيرا سنگ بناي دوّمين دوران شکوفائي تمدّن اسلامي، يعني "دوران ايراني" اين تمدّن را فراهم آورد و عالم اسلام را در پايان "دوران عربي" آن نيروئي و حياتي تازه بخشيد و از خطر ادامه رکود و فتور فرهنگي رهانيد. آنچه در باره برخاستن و قدعلم کردن مجدّد ايران پس از شکست از يونانيان و تازيان گفته شد و درمورد شکست از مغولان نيز مصداق دارد اصل دوّمي از نظريه بقا و زوال فرهنگ ها را روشن مي سازد، و آن اينکه هر فروپاشي و شکستي دليل ضعف کلّي و نهائي و نشان به پايان رسيدن نيروي پويندگي جامعه نيست. بلکه در زندگي هر ملّتي گاه شکست هائي روي مي دهد که نتيجه خستگي و فتور دولتي يا سلسله اي يا نحوه اي از حکومت يا حيات ديني است، ولي گذرنده است و پايدار نيست، بلکه جامعه پس از مدّتي، مانند رهنوردي که از طول راه و دشواري آن فرسوده شده و به زمين مي نشيند و نفس مي گيرد و پس از مدتي استراحت و خستگي از تن بدرکردن به پا ميخيزد و چون هنوز نيروي جواني در او باقي است باز به راه مي افتد، به مسير خود ادامه مي دهد (هرچند با اثري از فرسودگي پيشين). اين گونه توالي فروپاشي وباز پيوستگي، يعني برخاستن دولتي يا سلسله اي يا آئيني و رونق کار آن و آبادي قلمروش، و سپس رواج تن پروري و فساد و غفلت از حال مردم، و آنگاه طغيان داخلي و يا حمله اقوام مجاور که موقع را براي هجوم و غلبه و تشکيل دولتي تازه مناسب مي يابند، در زندگي طولاني بيشتر جامعه ها ديده مي شود. مثلاً در هند، پس از استيلاي هخامنشيان برشمال غربي اين سرزمين و سپس غلبه اسکندر برآن، چاندرا گوپتا بنيان گذار سلسله مائوريا Maurya (172-225 ق. م.)، دوره بسيار درخشاني را در تاريخ هند آغاز کرد که در پادشاهي نواده اش آشوکا به اوج رسيد. پس از سقوط اين خاندان، هند نزديک دو قرن دست خوش هجوم اقوام آسياي مرکزي مثل سکاها و اشکاني ها و کوشاني ها ومغلوب آنان بود تا آنکه خاندان گوتيا (325-550 م.)، که شاهان آن معاصر ساسانيان بودند، برخاست و دوره شکوفا و درخشان ديگري در ايام حکومت آنان براي هند پيش آمد که به آثار مهم هنري و ادبي و فلسفي و علمي (بويژه در رياضيات و نجوم) ممتاز است و عصر زرين تمدّن هند بشمار مي رود، و باز پس از آنکه خاندان گوتيا دچار سستي شد و هون ها بر قسمت عمده شمال هند مستولي شدند، اين جامعه توانست در نيمه اول قرن هفتم دوره اي از رونق فرهنگي را تجديد نمايد. از اين همه برمي آيد که همه شکست ها نهائي نيستند و فراز و نشيب تاريخ را با تحليل رفتن تدريجي نيروي اجتماعي و فرهنگي نبايد اشتباه کرد. تاريخ ايران نمونه هاي روشني از اين اُفت وخيزها به دست مي دهد. از بارزترين آنها فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي به دست اسکندر مقدوني است که 150 سال حکومت سلوکيان را در پي داشت. امّا با برخاستن اشکانيان تازه نفس در سده سوّم پيش ازميلاد وگسترش فرمانروائي آنان به سوي غرب، تا حدود فرات و سوريه، حکومت بيگانه از ايران رخت بربست و دولتي مقتدر در ايران پا گرفت که با سرسختي و جنگ آزمائي خود توسعه دولت تواناي روم را در خاور عملاً محدود و متوقّف ساخت. اين دولت نيز پس ازچند قرن دچار سستي شد و چند بار از روميان شکست خورد و آشفتگي درکشور پديد آمد و نارضائي بالا گرفت و ناتواني در ارکان حکومت افتاد و خانخاني رواج يافت. امّا اگر اشکانيان از نفس افتاده بودند ايرانيان هنوز نيرو داشتند. اردشير بابکان در اوايل سده سوّم ميلادي از فارس بپاخاست و آخرين شاهنشاه اشکاني را در 224م. برانداخت و به پنجه قدرت و تدبير همه ايران را مسخّر و متّحد ساخت و دوباره سلسله اي نيرومند پي افکند و مدّعي ميراث پدران خود از روميان شد و فرزندش شاپور اول روميان را شکست داد و بين النهرين و قسمتي از سوريه را از آنان باز گرفت. پس از چهار قرن، حکومت ساساني نيز به سراشيب ضعف و انحطاط افتاد و تجمّل پرستي و تن آساني و مال اندوزي و رعيّت آزاري بالا گرفت و کشور آشفته و مهيّاي شکست شد و شاهنشاهي ساساني که از درون کاسته بود به دست معدودي از تازيان تهيدست و پيکارجو که همّتشان از نيروي کيشي نوخاسته و اميد غنائمي ناشنيده الهام گرفته بود فرو ريخت و کشور باري ديگر خواري شکست وکوتاه دستي را آزمون کرد. امّا اين شکست عميق نيز، به خلاف آنچه در برخي کشورهاي ديگر روي داد، حکايت از پايان نيروي دروني ايرانيان نمي کرد. جنبش تازه اي از خراسان آغاز شد و دوران پرفروغي از فرهنگ و ادب و هنر پيش آورد. اين نيرو تا قرن هفدهم و زمان شاه عباس به صورت هاي مختلف و با وجود بحران هاي سخت، بخصوص بحران هائي که در نتيجه هجوم مغولان و تاتارهاي تيموري روي داد، جلوه گر بود. ازوفات شاه عباس به بعد است که ضعف واقعي ايران، نخست با حکومت آخرين شاهان صفوي و شکست از افغانان، سپس در حکومت قاجاريان و شکست از روسيه و انگليس و مداخلات اينان در امور داخلي ايران و ناتواني ايران در رفع اين مداخلات و از همه مهمتر سپر انداختن ايران در برابر علم و صنعت غرب و تقليد و اقتباس ظواهر آن آشکار مي شود.
مختصر آنکه تمدّن و فرهنگ ايراني ديرتر از تمدّن و فرهنگ بين النهرين و مصر و آناطولي و فينقيه و فلسطين باستان در صحنه تاريخ ظاهر شد و ايرانيان ديرتر از مردم آن جامعه ها تلاش تاريخي خود را آغاز کردند و به همان ترتيب تمدّن آنان نيز ديرتر زيست و هنگامي که آنان، غير از آناطولي که هويّت ترکي يافت، همه هويّت تازي پذيرفتند، ايران که نيرويش پايان نيافته بود هويّت و زبان خود را به پيشوائي خراسانيان نگاه داشت و منشاء فرهنگي زاينده و فروزان شد. اصل سوّم: اثر پيوند نو بر ساق کهن حال با بينشي که از مطالعه جامعه هاي ديگر بدست مي آيد مي توانيم به مسئله خراسان بازگرديم و سبب پيشوائي آنرا جويا بشويم. دراينجا اصل سوّم نظريه اي که دراين گفتار مطرح شده کارساز مي شود و آن اينکه وارد شدن خون تازه در بدن جامعه اي کهن آنرا نيرو مي بخشد و موجب تحرّک و پويندگي تازه اي در آن مي شود. به عبارت ديگر پيوند قوم تازه نفس تر و جوانتري با قوم کهن تري مي تواند از لحاظ فرهنگي اثري مثبت و سازنده داشته باشد و قومي را که نيرويش نقصان گرفته تقويت نمايد. اين معني را در تاريخ اروپا و آمريکاي لاتين به روشني مي توان ديد. هجوم اقوام جوانتر ژرمني به ولايات رم و سکونت جستن درآنها خوني تازه در جامعه هاي آنها وارد کرد و با وجود ويرانگري هاي نخستين مآلاً موجب نيروئي تازه درآنها شد که در کشورهائي مثل ايتاليا و فرانسه و انگليس و اسپانيا در طي رنسانس فرصت بروز يافت. مي توان تصوّرکرد که اگر سرزمين گُلِ سِلت نشين (فرانسه بعدي) نخست مورد هجوم روميان و سپس اقوام ژرمني فرانک و ويزيگُت و بورگندي قرار نگرفته و از آنها کسب نيرو نکرده بود، امروز جامعه اي فرسوده و بي رمق در آن مي زيست؛ و يا اگر اسپانيا، هرچند به اکراه، ميزبان واندال هاي ژرمني و سپس پذيراي اقوام عرب و بربر که در 711م. از جبل طارق گذشتند و جنوب اسپانيا را متصرف گرديدند نشده بود امروزاثري از نيروي زاينده درساکنان آن ديده نمي شد. امروز که به جامعه هاي اروپائي مي نگريم مي بينيم که هرکدام که بيشتر در معرض هجوم اقوام شمالي (نورديک) قرار داشته و بيشتر با آنها اختلاط يافته اند به همان نسبت از پويندگي و سازندگي بيشتري برخوردارند و هرکدام کمتر به اين آميزش دست يافته اند عوارض کهولت و فرسودگي در زندگيشان نمايان تر و سهمشان در بالندگي تمدّن غرب کمتر بوده است. درآمريکاي لاتين نيز آنچه از تحرّک و پويايي درکشورهايي چون آرژانتين، شيلي و برزيل به چشم مي خورد بيشتر از آن که دستاورد ساکنان بومي آنها باشد ارمغان جمعيت نسبتاً جوان تر اروپايي (به ويژه اسپانيولي) است که به اين کشورها کوچ کرده اند. حال اگر به پرسش نخستين باز گرديم و درصدد توضيح تفاوت ميان خراسان و ايران غربي برآئيم، بايد به ياد آوريم که آذربايجان و ايران غربي و مرکزي جزئي از سرزمين مادها بودند و مادها پيش از ديگر اقوام ايراني به اقتدار سياسي و تشخّص فرهنگي دست يافتند و به عرصه تاريخ گام نهادند و دوران درازي توان خود را صرف مقابله و کشمکش با آشور و ديگر همسايگان خود کردند و درنتيجه زودتر از ديگر اقوامي که در ساير نقاط فلات ايران اقامت گزيده بودند فرسوده شدند. اگر مردم اين نواحي در نهضت ادبي و سياسي ايران کمتر شرکت چشمگيري داشتند و اگر زبان مردم شمال غربي ايران به تدريج جاي به زبان ترکي سپرد بايد گفت اين نتيجه قدمت کوشش هاي سازنده آنان بودکه زودتر نيز آنها را نيازمند استراحت و سهل گيري نمود. امّا جنوب ايران نيز، که زادگاه دو سلسله بزرگ هخامنشي و ساساني بود و قرن ها کانون کوشش هاي سازنده به شمار مي رفت، هنگامي که سپاهيان اسلام به ايران سرازير شدند چندان توش و تواني براي مقاومت و خلاقيّت نداشت. از سوي ديگر خراسان نقش رهبري سياسي و مسئوليت تأسيس دولت و دفاع از مرزهاي ايران را تا سده سوّم پيش از ميلاد، يعني تا هنگامي که قبيله اي از ايرانيان،21 به نام داهه،22 که درنواحي مرزي شمال شرق شهرياري ايران23 مي زيستند وارد صحنه شدند و حکومت اشکانيان را تأسيس کردند، بردوش نگرفته بود. امّا تأخير نسبي ورود اشکانيان به صحنه فعّاليت تاريخي و جواني نسبي آنان را نمي توان تنها عامل پويايي خراسان در سده هاي نخستين اسلامي شمرد. عامل مهمتر را بايد در اصل سوّم نظريه اي که در اينجا مطرح شده، يعني پيوند عناصر تازه نفس با اقوام کهن تر جستجو کرد، چه خراسان پيوسته در معرض هجوم اقوام صحراگرد قرار داشت و امواج متوالي مهاجمان که از آسياي مرکزي و ديگر نقاط به طرف خراسان سرازيرمي شدند و درآن سکني مي گرفتند وسپس درآن مستحيل مي شدند هربار مردم خراسان را نيرو و توان تازه مي بخشيدند. از آن جمله، نخست يونانيان و مقدونيان بودند که، در پي پيروزي اسکندر، در شمال شرقي ايران اسکندريه هاي چند بنا نهادند و چندي پس از آن نيز پادشاهي يوناني-ايراني باختر را برپا کردند، سپس اقوام گوناگوني چون سکائي ها، تخاري ها، هون ها، هياطله، کيدرها، ترک ها، و سرانجام تازي ها24 که پس از پيروزي اسلام شماري انبوه از آنان در خراسان اقامت گزيدند به اين خطّه روي آوردند وخوني تازه در رگ هاي آن وارد نمودند.25 به اين ترتيب خراسان مکرّر به منبعي سرشار از نيروي انساني، که تا اين حد در دسترس ساکنان ديگر بخش هاي فلات ايران نبود، دست مي يافت و از آن نيرو مي گرفت و جان تازه اي که از اين رهگذر به کالبد خراسانيان مي دميد سرچشمه نيروي فزاينده اين خطّه مي شد و به جذب وحلّ عناصر تازه توانا مي گرديد. پس جاي شگفتي نيست اگر خراسان رهبري انقلاب عبّاسي را برعهده گرفت و جايگاه نخستين سلسله هاي ايراني پس از فتح اعراب و مهد تجديد حيات ادبي و هنري و علمي ايران در سده هاي نهم و دهم و اوائل سده يازدهم ميلادي شد. نظريه زادن و باليدن و فرسودن تمدّن ها و جامعه ها هرچند تازه نيست، نتايجي که از آن حاصل مي شود، بخصوص در نقد احوال مللي که روزگار برنائي آنان سپري شده، کمتر مورد توجه قرار گرفته، و در توضيح وجوه تاريخ ايران در سده هاي اخير به کار نرفته است. در اينجا البته فرصت پرداختن به همه پرسش هائي که طرح اين نظريه بر مي انگيزد نيست. با اين همه بجاست که اقلاً به يک پرسش عمده پاسخ داده شود. يکي درمورد قوم اوستائي است و آن اينکه اين قوم که کيش زردشتي از ميان آنان برخاست در خراسان و به احتمال قوي در ناحيه اي از توابع مرو يا بلخ يا هرات مي زيستند. سابقه کهن آنان با جواني نسبي مردم خراسان چگونه سازگار مي تواند بود؟ درجواب بايد گفت که آئين زردشت در ميان قومي روي نمود که همه نيروي خود را در کشمکش با "بددينان" و مبارزه با مخالفان و استوار کردن کيش تازه صرف کرد. آنگاه رسالت اين آئين به اقوام ديگر ايراني منتقل شد (محتملاً مادها و شاهان اخير هخامنشي) و با قدرت سياسي آنان رواج گرفت. قوم اوستائي از تحرک افتاد، چنانکه زبان آن هم به تدريج متروک شد و حتّي به دوران ساساني نکشيد. آنچه در خراسان بعدها روي داد در حقيقت دستاورد اقوام تازه نفسي بود، بخصوص سکاها، که پس از دوره اوستائي به خراسان روي آوردند و درآن ساکن شدند ومآلاً کيش اوستائي را نيز پذيرفتند. اين که کيشي در ميان قومي ظهور کند و سپس رسالت دين به دست قومي ديگر و خارج از حيطه اصلي آن بيفتد نظائر تاريخي دارد. مثلاً اسلام در حجاز و در ميان مردمي نسبتاً بدوي (نظير قوم اوستائي؟) برخاست، اما توسعه و ترويج آن پس از اندک زماني بدست مردم عراق و سوريه و ايران افتاد و مآلاً ترک ها و تاتارهاي تازه نفس بودند که آنرا در آسيایِ صغير و قاره هندوستان و ترکستان چين و برخي نقاط ديگر پراکندند. هم چنين آئين بودائي که در هندوستان آغاز شد از ميان هندوان رخت بر بست و رسالتش آخر در چين و ژاپن وهندوچين و تبّت بود که فرصت گسترش يافت. مذهب مسيح نيز هرچند ازفلسطين برخاست در دست روميان قوام گرفت و در اروپا منتشرشد و در فلسطين جز سايه کوتاهي از آن نماند. حتي شايد بتوان اين معني را در مورد کيش يهود ساري دانست که در مصر و به تاثير مذهب مصري آغاز شد امّا درفلسطين و ميان اقوام آن پا گرفت. کيش زردشت نيزکانون قدرت و توسعه اش ظاهراً ديرزماني در زادگاه آن نپائيد و مثل اسلام که زادگاهش، حجاز، جز نيم قرني کانون اصلي اسلام نماند، در شمال غربي و مغرب و جنوب ايران بار افکند. و اين از طنزهاي شگفت تاريخ است که خراساني که، پس از اسلام، پرچمدار نهضت ادبي و سياسي ايران و به همّت و نيروي خود پيشواي رستاخيز فرهنگي ايران گرديد اين نيرو را به برکت هجوم اقوام خودي و بيگانه و شکست از آنان و جاي دادن آنها در دامان خود به دست آورد. چه، خراسان پيوسته بيش از ديگر نواحي ايران در معرض هجوم و حمله و اشغال مردم تازه نفس و پر توان بيگانه بوده و در هر موج تهاجمي که از آسياي ميانه برخاسته همواره در صف اوّل آتش قرار داشته است. اين مهاجمان در خراسان اقامت گزيدند، با ساکنانش درآميختند، به زندگي اش جان و نيروي تازه بخشيدند، و چنان توانايش ساختند که توانست در تاريخ جهان اسلام سهمي اساسي بردوش گيرد.* _____________________________ *اين نوشته ترجمه سخنراني دکتر احسان يارشاطر به زبان انگليسي است با عنوان:In Search of the Secret of Survival. The Case of Cultural Resurgence in Khurasan با برخي اضافات توسط مؤلّف، که در24 مارس 1997 در برنامه سخنراني هاي نوروزي استادان ممتاز ايران شناسي- که هرسال به دعوت مشترک بنياد مطالعات ايران و دانشگاه جورج واشنگتن در اين دانشگاه برگزار مي شود- ايراد شد. ------------------------------------------------------------------ پانوشت ها: 1.استثناي مذکور دوراني بود که، بيش از يک سده از 625 تا 755 ه. ق. برابر با 1337 تا 1353م. و در ماوراء النهر تا772ه. ق.، مغولان در ايران فرمانروا بودند. اما حتّي دراين دوران نيز سپاهيان مغول بيشتر ترک و ترک زبان بودند. چه، مغول ها طبق رسم معمول شان قبايلي را که در مسير خود مغلوب مي نمودند موالي خود مي ساختند و در سپاه خود مندرج مي کردند. بيشتر سپاهيان مغول در خاور ميانه ترکان آسياي مرکزي بودند که به خدمت مغولان درآمده بودند. حکومت خاندان زند ميان نادر شاه و قاجاريه کوتاهتر از آن بود که استثناي عمده اي محسوب شود. 2.درباره گسترش دامنه خراسان به ماوراء النهر و سيستان ن. ک. به: مقدّسي، احسن التقاسيم، ليدن، 1877، چاپ سوّم، 1967، ص 260. همينطور ن. ک. به: Turkistan، اثر بارتولد، طبع سوّم، لندن، 1968، ص 197، که به تسلّط خراسان بر ماوراء النهر اشاره مي کند. 3.ن . ک. به: Les nations du prophete، ص 480. 4.رساله فتح بن خاقان في مناقب الترک، طبع فان فلوتن، ليدن، 1903، ص 40. 5.ن. ک . به: The Shaping of Abbasid Rule، پرينستن، 1980، ص 117.
6. Black Banners from the East ليدن، 1983، ص 67. 7.ن. ک. به:
Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.
8. (در دست انتشار) ن. ک. به:
Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.
(در دست انتشار) 9. «انّ دولتهُم عَجَميّه خراسانيّه و دولة بني مروان عربيّه و في اجناد شاميّه» البيان والتبيين، طبع محمد هارون، بيروت، 1948، ج. 3، ص 366. 10.ن. ک. به:
C. E. Bosworth , Al-Magrizi's 'Book of Contention and Strife Concerning the Relation between the Banu Umayya and Banu Hashim،منچستر، 1980، ص 88
و مقاله التن دانيل:
"Arabs, Persians and the Advent of Abbasids Reconsidered," Jour. Amer. Orien. Soc., CXVII/3, 1977, ص 442-.48
11.درباره اين شخصيت ها وآراءشان ن. ک. به: غلام حسين صديقي،Les mouvements religieux، واحسان يارشاطر،Mazdakism درCamb. Hist. of Iran، جلد سوّم،جزء دوّم،1983، ص1001 به بعد. 12.پيرو خداش، از نخستين داعيان بنياد گراي هاشمي در خراسان. او رهبر فرقه اي به نام خالديه بود که پس ازمرگ ابراهيم امام حمايتش را ازعلويان ادامه داد و در نيشابور سر به شورش برداشت امّا در نبرد با ابومسلم شکست خورد. همين فرقه بود که در دوران خلافت منصور فاطميه نام گرفت. دراين باره ن. ک. به: اخبار الدولة العباسيّه، طبع دوري و مُطّلبي، بيروت 1973، ص403-404؛ نيز ن. ک. به:
Sharon, Encyclopaedia Iranica. 2, V, P. 2b و E. Daniel, The Political and Social History of Khurasan , Chicago, 1979, p. 747-820.
13.ن. ک. به: L. Gardet در Cambridge History of Islam، جلد دوم، ص 596 و S. Pines، همان اثر، ص 759 و Encyc. of Islam، طبع دوم، جلد چهارم، ص 71-1070 14.ن . ک. به: A Study of History، جلد پنجم، ص 515 15ن . ک. به: المقدمه، ترجمه Franz Rosenthal، پرينسين، طبع دوم، 1967، جلد اوّل، ص278 به بعد. ابن خلدون در بخش هاي گوناگون اين اثر نظريه خود را درباره ادواري بودن تاريخ و زايش و فرسايش دولت ها و سلسله ها و مراحلي که هر قدرت سياسي، از پيدايش و توسعه و باروري، تجمّل خواهي و تن آساني و سرانجام انحطاط و شکست مي پيمايد تشريح کرده است. از جمله در ترجمه فارسي محمد پروين گنابادي، طبع دوم، تهران 1352، مي توان به جلداول صفحات 317 به بعد و بخصوص صفحات 333-344 و 566-79 رجوع نمود، و در ترجمه انگليسي بخصوص به صفحات 280-99 و 344-45 و 353-55. صفحات متن عربي طبع کاترمر را رزنتال در ترجمه خود منظماً به دست مي دهد. 16.ن . ک . به: A Study of History، جلد پنجم، ص 11 به بعد. 17.ن. ک. به: Samuel P. Huntington, "The Clash of Civilizations," Foreign Affairs، شماره تابستان 1993، ص22. 18.ظهور ابن خلدون را که درقرن چهاردهم مي زيست و از نام آوران انديشه اسلامي است بايد به گفته رنولد نيکلسون استثنائي براين قاعده دانست. ن. ک. به: A Literary History of the Arabs، طبع دوم،کمبريج، 1929، ص 442-43. 19.ن. ک. به:
UNESCO History of Humanity, Vol. I: Prehistory and the Beginning of Civilization, ed. S. J. Last et al، لندن و نيويورک، 1944، ص 31-43.
20.به اعتقاد ابن خلدون نيروي سلسله ها يا خاندان هايي که به مسند قدرت مي رسند عموماً بيش از سه نسل، يا 120 سال، نمي پايد و در نسل چهارم آثار فتور درآن ها نمايان مي شود (ن. ک. به ترجمه فارسي، ص 424-26 و ترجمه انگليسي رزنتال، ص 278 و بعد و ص 345. در حقيقت اين اصل غالباً مصداق دارد، حتي درمورد سلسله هايي که عمر بيشتري داشته اند مانند سلسله هاي ايراني پيش از اسلام و خلفاي اموي و عبّاسي و امويان اسپانيا. چنين به نظر مي آيد که نيروي واقعي سلسله ها عموماً درين حدود و گاه حتي زودتر (مثلاً درمورد صفاريان و تيموريان و زنديه و افشاريه) رو به کاهش مي گذارد. پس از آن سلسله ها يا در ضعف فزاينده به حکومت ادامه مي دهند -آن گونه که درمورد عباسيّان پس از مأمون، و سلسله مائوريا پس از آشوکا يا صفويان پس از شاه عبّاس اتفاق افتاد- يا، در پي يک انقلاب درباري، نيرويي تازه اي در سلسله دميده مي شود، چنان که درمورد هخامنشيان پس از تسلط داريوش به مسند پادشاهي و در مورد امويان با تسلط مروان بن حکم پس از وفات معاويه دوّم روي داد. 21.ن. ک. به: . B. Henning, "Mitteliranische" ،ص 93، درIranistik که در جزء "زبان شناسي" Handbuch der Orientalistik، ليدن، 1958، به طبع رسيده. 22.نام اين قوم براي نخستين بار در يشت 13، بند 144 آمده است و در کتيبه معروف به Daiva از خشايار شاه در تخت جمشيد، ن. ک. به: R. Kent, Old Persian, Xph، ص 151. اين قوم در همسايگي دو قوم از سکاها، که نامشان درکتيبه بيستون داريوش آمده است، يعني Haumavarga وTigraxauda، مي زيست. ن. ک. به: Bivar, Cambridge History of Iran ص851-52. 23.ن. ک. به: W. Vogelsang, Encyclopaedia Iranica، جلد چهارم، ص 581-82. 24.درباره اين اقوام ن. ک. به: The Cambridge History of Iran، جلد سوم، جزء اوّل، ص 146-84، 156، 191 و بعد؛ و جزء دوم، ص 770، 851-52. بايد توجه داشت که نخستين هجوم قبائل ترک به نواحي شمال خاوري ايران درسده ششم ميلادي بود وهرمزد چهارم (579-90 م)، که خود از مادري ترک زاده بود (ن. ک. به: طبري، ج2، ص 990؛ وH. Schaeder, Iranica، ص 41) با آنان به نبرد پرداخت. 25. Julius Wellhausen فصلي ازکتاب خوبش Das arabische Reich und sein Sturz، برلين، 1902، ص -306 247 (ترجمه انگليسي آن: Arab Kingdom and its Fall، کلکته، 1927) را به بحث و بررسي قبائل تازي در خراسان اختصاص داده است. به تخمين او شمار افراد اين قبائل به دويست هزار بالغ مي شده است. اين رقم با رقم ربع مليون موشه شارون Black Banners)، ص 65 و بعد)، و رقم مشابهي که E. Daniel در: ("Arabe Settlements in Persia," Encyclopaedia Iranica)، جلد دوم، ص 213 ب ارائه مي کند کم و بيش برابر است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:17 توسط رضا بی شتاب
|